غمزه چاپ
غزل
( فراق)
با غمزه شیرینت هستی شکرین گفتار
با عشوه دیرینت بردی دل من ای یار
تیری بزدی برمن ای گلرخ روحانی
زد بال وپری روحم آمد سوی آن گلزار
در هرقدمت هرآن جانم بشود قربان
درمیکده مستان مخمور شدم بیمار
گویم به غریبانه چشمان تو پیمانه
از باده مستانه پنهان منما زنهار
با ساغرمشگ آمیزمی را بقدح در ریز
تا سر کشم ان باده در مصطبه خمار
از عشق تو تبدارم وز دوری تو زارم
از هجر تو بیمارم ای یوسف هر بازار
آورده سحر بویت در سیر چمن امروز
با شبنم گل هر آن چشمم بره دیدار
بر خیز تو حیرت رو در میکده مستان
تا هوش بسر یابی در سلسله پندار
حاتم نوروزی (حیرت)


